تبلیغات
مسجد الهادی اهواز

مسجد الهادی اهواز
آدرس:اهواز _ منطقه آریا شهر _خیابان شهید رامین کریمی _ مسجد الهادی
قالب وبلاگ

امداد غیبی در ششم تیرماه رخ داد و مانع از حضور ذخیره انقلاب اسلامی آیت الله خامنه ای در جلسه هفتم تیر شد در جلسه هفتم تیر همه اعضای حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسیدند.

تقریبا از ماه های اول پیروزی انقلاب، یكی از برنامه های مستمر آیت الله خامنه ای حضور در جمع مردم و بخصوص جوانان برای پاسخگویی به شبهات بود. مخصوصا از وقتی كه امام به دانشجویان پیشنهاد كردند تا از ایشان به جای شهید مطهری استفاده كنند. اكثر این جلسات شنبه هر هفته مابین نماز ظهر و عصر در مسجد حاج ابوالفتح برگزار می شد. اما از آنجا كه جبهه متحد ضدانقلاب با شایعه پراكنی فضای جامعه را غبارآلود ساخته بود، پیشنهاد داده شد تا این جلسات به صورت سیار و در مساجد مختلف برقرار شود. روزنامه جمهوری اسلامی هم كه برنامه نیروهای خط امامی را تبلیغ می كرد، در صفحه اول خود اینچنین نوشت: «پاسخ به سؤالات توسط استاد سیدعلی خامنه ای شنبه 6 تیرماه پس از اقامه نماز ظهر در مسجد ابوذر...»

البته این اولین تبلیغ برای این جلسه نبود چرا كه قرار بود دو هفته قبل، این جلسه برگزار شود اما هفته اول هماهنگی لازم صورت نگرفته بود و هفته دوم هم مصادف شده بود با روز طرح عدم كفایت سیاسی بنی صدر در مجلس، كه البته شاید دو هفته تبلیغ و عدم برگزاری جلسه، فرصت مناسبی را برای منافقین فراهم می آورد تا برنامه ریزی دقیق تری انجام دهند. صبح شنبه آیت الله خامنه ای به جماران می رود تا طبق معمول اول یا آخر هر هفته، گزارشی را از وضعیت جبهه ها خدمت امام ارائه كند. و پس از دیدار امام جهت شركت در جلسه راهی مسجد ابوذر می شود. در طول مسیر خلبان شهید سرلشكر عباس بابائی مشغول ارائه گزارش به ایشان بود. هر چند كه سیستم محافظت از شخصیت ها همچون امروز نبود اما محافظان همه تلاششان را انجام می دادند. این بار نیز در حیاط مسجد محلی را مخصوص ضبط صوت ها آماده نموده بودند تا افرادی كه قصد ضبط سخنرانی را دارند، ضبط صوت را به داخل نیاورند.

پس از اقامه نماز ظهر، آیت الله خامنه ای به پشت تریبون رفت تا به پرسش های نوشته شده پاسخ دهد. مقدمه ای كوتاه در باب پرسش و پاسخ و شایعات، آغاز این سخنرانی ناتمام بود. هنگام ذكر این مقدمه بعضی چشم ها ضبط صوتی را دیدند كه دست به دست شد و توسط نفر آخر روی تریبون قرار گرفت، اما روبروی سمت چپ سخنران و در مقابل قلب وی. چند ثانیه بعد كلید ضبط صوت در برابر چشمان محافظی كه نزدیك تریبون بود به حالت تمام شدن نوار، بالا زد. او نیز ضبط را برمی دارد و پس از براندازی كوتاه دوباره آن را روی تریبون می گذارد، اما این بار در مقابل سمت راست سخنران.

ناگهان بلندگو سوت می كشد. آیت الله خامنه ای اندكی عقب رفته، می گوید: «آقا این اگر آمپلی فایر است، خاموشش كنید. یك بلندگوی روراست بگذارید صدا ندهد.» و مشغول پاسخ به اولین سؤال می شود كه موضوع آن علت منع قاضی و مجتهد شدن زن ها بود. حین پاسخ به این سؤال بمبی كه در ضبط صوت جاسازی شده بود، منفجر می گردد و چون بمب از نوع فشنگی بود و نه انفجاری، حتی تریبون هم آسیبی نمی بیند. ایشان بین محراب مسجد و تریبون بر روی بازوی چپ افتادند. جراحت خیلی سنگین بود، سمت راست بدن پر از تركش و قطعات ضبط صوت بود، حتی یكی از تركش ها زیر گلوی آقا جا خوش كرده بود. قسمتی از سینه ایشان كاملا سوخته بود! یكی دو تا از دنده ها هم شكسته بود. دست راست هم كاملا از كار افتاده بود و از شدت ضربه ورم كرده بود. استخوان های كتف و سینه كاملا دیده می شد. 37 واحد خونی و فرآورده های خونی به آقا زده بودند كه خود این تعداد، واكنش های انعقادی را مختل می كرد... دو سه بار نبض آقا افتاد خیلی عجیب بود در هنگام انتقال معظم له به بیمارستان قلب در هلی كوپتر دو بار مونیتور وضعیت نبض، خط ممتد نشان می دهد. پس از رسیدن به بیمارستان و خونریزی مجدد وانجام یك عمل جراحی سه ساعته، آیت الله خامنه ای به بخش آی.سی.یو منتقل می شود.

شب برای چند لحظه به هوش آمده و كاغذ طلب می كند و با دست چپ و به سختی این چند كلمه را كنار هم می چیند: «همراهان من چطورند؟» جمعیت كثیری كه جهت اهدای قلبشان به آن جا آمده بودند تا نیمه های شب در پشت در بیمارستان انتظار می كشیدند. منافقین نیز توسط نیروهای نفوذی در بیمارستان همچنان به شیطنت خود ادامه می دادند. محسن جوادیان در این زمینه می گوید: «واقعا این پدیده تعجب آور بود. در بیمارستانی كه با بستری شدن آقا به محل تردد مسئولان درجه اول نظام تبدیل شده بود. آنها هر از چند گاه برق را قطع می كردند. با توجه به اینكه ایشان در آی.سی.یو بیمارستان بستری بودند و تمام دستگاه های تنفس مصنوعی و ساكشن ها با برق كار می كرد، قطع مكرر برق واقعا مشكل ایجاد می كرد. تماسهای تهدیدآمیز تلفنی آنها هم با بیمارستان كه الی ماشاءالله بود. گاهی اوقات زنگ می زدند و می گفتند: ما همین امشب به بخش شما حمله می كنیم! ما آقای منافی را خواستیم و گفتیم این چه وضعی است، ظاهرا این بیمارستان صاحب ندارد! ایشان هم بلافاصله با یك اقدام انقلابی رئیس و برخی از كاركنان مورد سوءظن بیمارستان را عوض كردند.

شاید شما باور نكنید در آن چند روز یك تكنسین بالای سر آقا بود كه ما بعدها فهمیدیم نفوذی است!»

اما به هر حال با الطاف الهی، ایشان به طرز معجزه آسایی نجات یافت. امام خمینی طی پیامی خطاب به آیت الله خامنه ای فرمودند:

خداوند متعال را شكر كه دشمنان اسلام را از گروهها و اشخاص احمق قرار داده است، و خداوند را شكر كه از ابتدای انقلاب شكوهمند اسلامی هر نقشه كه كشیدند و هر توطئه كه چیدند و هر سخنرانی كه كردند ملت فداكار را منسجم تر و پیوندها را مستحكم تر نمود و مصداق «لازال یوید هذا الدین بالرجل الفاجر» تحقق پیدا كرد. اینان هر جا سخن گفتند خود را رسواتر كردند و هرچه مقاله نوشتند ملت را بیدارتر نمودند و هرچه شخصیتها را ترور نمودند قدرت مقاومت را در صفوف فشرده ملت بالاتر بردند. اكنون دشمنان انقلاب با سوءقصد به شما كه از سلاله رسول اكرم و خاندان حسین بن علی هستید و جرمی جز خدمت به اسلام و كشور اسلامی ندارید و سربازی فداكار در جبهه جنگ و معلمی آموزنده در محراب و خطیبی توانا در جمعه و جماعات و راهنمایی دلسوز در صحنه انقلاب می باشید، میزان تفكر سیاسی خود و طرفداران از خلق و مخالفت با ستمگران را به ثبت رساندند...

علاقه و انس آیت الله خامنه ای به شهید بهشتی به گونه ای بود كه حضرت آقا با آن وضعیتی كه داشتند چندین بار احوال شهید بهشتی را پرسیدند و محافظین و اطباء هر كدام به گونه ای جواب می دادند كه آقا متوجه شهادت شهید بهشتی نشوند.

حضرت آقا گاهی اوقات به طنز به محافظین شهید بهشتی می گفتند: اگر یك مو از سر آقای بهشتی كم شود، خودم به حساب همه تان می رسم، آقا تا چند روز بعد از حادثه تنها لحظاتی به هوش می آمدند و بعد مجددا از هوش می رفتند. بار اول كه به هوش آمدند تك تك سراغ محافظین را گرفتند و از حال آنها مطلع شدند. بار بعد سراغ آقای بهشتی را گرفتند كه نشان دهنده اوج علاقه آقا به ایشان بود. ما هم در پاسخ می گفتیم: شما خواب و بیهوش بودید، ایشان آمدند و رفتند! بعد از این مورد در موارد بعدی كه به هوش آمدند سراغ آقای بهشتی و آقای باهنر و دیگران را هم می گرفتند. بعد از گذشت تقریبا 12-10- روز تصمیم گرفتند آقا را از بخش آی. سی.یو به بخش انقلاب منتقل كنند. بخش انقلاب، قسمتی بود كه جدا از بخشهای دیگر بیمارستان بود و چون در اوایل انقلاب مدتی امام در این بخش بستری بودند، به این اسم نامیده شده بود. ما آمدیم و دیدیم مسیری كه باید آقا را از آنجا به بخش انقلاب منتقل كنیم پر است از عكس های شهید بهشتی و شهدای حزب جمهوری اسلامی. اصلا ماندیم كه چه كنیم. رفتیم با مسئولان انجمن اسلامی بیمارستان هماهنگ كردیم كه چون آقا از شهادت آقای بهشتی و یارانش خبری ندارد این عكسها را بردارید. لذا اینها تمامی این پوسترها را كندند و راهرو و مسیر از هرگونه چیزی كه نمایانگر حادثه حزب بود، خالی شد. وقتی به بخش رفتیم در یك اتاق آقا بستری شدند و یك اتاق هم به خانواده شان اختصاص یافت، یك اتاق به پزشكان و یك اتاق هم به محافظین. قبل از اینكه آقا به این بخش منتقل شوند وقتی تقاضای رادیو و تلویزیون می كردند، بهانه می آوردیم كه امواج رادیو و تلویزیون در دستگاه های بخش آی.سی.یو اخلال ایجاد می كند. البته ایشان با فراستی كه داشتند در همان حالت نیمه بیهوشی به ما گفتند: چطور شب اول كه رادیو، پیام امام را برای ترور من پخش كرد رادیو آوردید تا من آن را بشنوم اما الان بهانه می آورید؟ ما هم به هر حال یك جوری قضیه را سر هم بندی می كردیم و می گفتیم: از آن به بعد پزشكان منع كردند، بعد از ورود به بخش انقلاب دیگر ما این بهانه را هم نداشتیم. یكی دو روز پس از ورود به آن بخش كه اتفاقا شیفت من هم بود، آقا مرا صدا زد و فرمود: آقا محسن! بیا اینجا ببینم، رفتم خدمتشان، فرمودند: بگو برای من یك روزنامه بیاورند. من یك لحظه ماندم كه چه بگویم، گفتم: چشم آقا! رفتم به اتاق محافظین و به بچه ها گفتم: ساكت باشید و صدایتان در نیاید، آقا روزنامه می خواهد. وقتی دوباره برگشتم پیش آقا، ایشان فرمودند: چی شد؟ گفتم: بچه ها رفتند بیاورند. تقریبا ظهر شد و ما هم به لحاظ همین تقاضای آقا كمتر به اتاق ایشان آمد و رفت می كردیم. قبل از اذان ظهر بود كه آقا از اتاقشان مرا صدا زدند و گفتند: آقا محسن، روزنامه چی شد؟ من دستپاچه شدم و گفتم: آقا بچه ها رفتند منزل، عصر كه بیایند می گویم بروند بگیرند. ایشان ناراحت شدند و گفتند: یعنی چه؟ در این بیمارستان به این بزرگی رادیو كه نیست، یك روزنامه هم تو نمی توانی پیدا كنی؟ گفتم: آقا بچه ها كه بیایند حتما می فرستمشان بیاورند. بعد از این جریان من آمدم به اتاق دكترها و گفتم كه این وضعیت دیگر قابل تداوم نیست و حتما باید یك طوری جریان را به ایشان منتقل كرد. آقای دكتر میلانی هم با مرحوم حاج احمد آقا و آقای هاشمی تماس گرفت و قضیه را گفت. آنها هم گفتند كه ما بعدازظهر به آنجا می آئیم. حدود ساعت 4 بعدازظهر بود كه آقایان تشریف آوردند. البته آن روز هم تیم پزشكی مخالف بود كه خبر به ایشان گفته شود چون معتقد بودند هنوز توانائی عصبی و جسمی ایشان متناسب با شنیدن چنین خبری نیست. به هر حال وقتی آقایان آمدند، آقا فرمودند: چه اتفاقی افتاده، نكند چیزی شده و من از آن خبر ندارم؟ آقای هاشمی گفتند: نه خیر، اتفاقی نیفتاده. آقا گفتند: نه، من آقای بهشتی را نمی بینم، نكند برای ایشان اتفاقی افتاده باشد. آقای هاشمی گفتند: نه اتفاق چندان مهمی نیفتاده، فقط آقای بهشتی در یك حادثه تصادف مقداری صدمه دیده اند و در بیمارستان سینا بستری هستند بعد هم مقداری با ایشان صحبت كردند و رفتند و جای سخت كار ماند برای ما. از آن لحظه به بعد دیگر آقا مكرر می گفتند: زنگ بزنید بیمارستان سینا و از حال آقای بهشتی برای من خبر بگیرید، حتی به دكترها هم می گفتند: شما دیگر بروید و به آقای بهشتی برسید، دیگر من نیازی به شما ندارم. چیزی كه در رفتار آقا پس از دیدار با آقای هاشمی و احمد آقا محسوس بود این بود كه ایشان حدس زده بودند كه ابعاد حادثه فراتر از حدی است كه آقای هاشمی به ایشان گفته اند، لذا درصدد بودند كه در این مورد اخبار بیشتری كسب كنند. یك روز صبح كه آقای مقدم كه از همان مقطع تا هم اكنون عضو دفتر ایشان هستند، خدمت ایشان می روند آقا به اصطلاح به ایشان یك دستی می زنند و می گویند: آقای بهشتی كی شهید شدند؟ آقای مقدم هم كه تصور می كرد آقا قبلا از مسئله مطلع هستند شروع می كند ریز جریان را برای ایشان نقل كردن. ما یك لحظه به خودمان آمدیم و دیدیم آقای مقدم دارد همه چیز را برای آقا نقل می كند و ما در مقابل كار انجام شده قرار گرفته ایم و به این ترتیب ایشان از قضیه مطلع شدند. بعد آقا فرمودند كه حالا رادیو و تلویزیون را بیاورید. ما هم تلویزیون را آوردیم. من واقعا هیچگاه یادم نمی رود كه وقتی تلویزیون صحنه مردمی را نشان می داد كه یك صدا شعار می دادند: «آمریكا در چه فكریه-ایران پر از بهشتیه» آقا فرمودند: كی این حرف را زده، دیگر این مملكت بهشتی به خودش نخواهد دید كه گذشت زمان هرچه بیشتر حكیمانه بودن این سخن را نشان داد.

جملات فوق بخشی از خاطرات محافظان و پزشكان آیت الله خامنه ای بود كه خاطره ششم و هفتم تیر را در ذهن خود ماندگار كرده بودند.


[ دوشنبه 27 تیر 1390 ] [ 04:29 ق.ظ ] [ آرش ضیایی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

دست هایی که کمک می کنند مقدس تر از لب هایی هستند که دعا می کنند



(((( برای تبادل لینک به ما پیام بدهید ))))

برای بهبود وبلاگ نظرات ارزشمند خود را ارسال کنید

التماس دعا
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب